من شاعر نیستم….

من شاعر نیستم....
Rate this post

من شاعر نیستم….
می تراود هرچی می گویم از نگاهت

درجان من حرفهایی،
دلنوشته،
گلایه،
واژه‌هایی
در کویر خشک جانم میزند باران
می شوید غم جا مانده از بی مهری دوران
می شکوفد،
مریم از آهم….
لاله از خونم…..
نرگس از چشمم….
سنبل ازجان…..
آسمان قلب من را میکشی نقشی نگاری پرستاره
کهکشان راه عشقی، بی ریا، بی کنایه، بی استعاره
الف ب،ح،دال،نمیدانم
شاید میم،
شایدم جیم
با این حروف ناقصم، شعر میسازی نطق، میگویی برایم
غزل بود قصدم،
به تشویشی که به جان زدآخرین تیر نگاهت…
شد رباعی،
نه قصیده،
دوبیتی،
شاید سپید است…
قلم بر دست من بی اختیار آمد
آنچه از ذهنم گذشت
شد این دلنوشته…..
من که خود کاری نکردم،
دلم گفت:
دستم نوشته….
بیشمارند در دلم حرفهای پرمغز و پرمعنا که آتش میزند برنگارین نقشهای شعر
اما در جوهر بی جان جان،
همین آمد که می خوانی…..
در خیال خود می کنم غوغا
مینویسم شاهکارقرن
می سرایم شعر از برایت
تا بگویم حرف دل با طعن و طناز
ولی مگیر ایراد، هدف ایراد از عشقت بود
با حرف و نطق مُجاز
مگیر ایراد……
من شاعر نیستم………..

دلنوشته به قلم عابد تبار

Rate this post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *